تبليغاتX
.:: گپ و گفت هواداران اشکان صادقی::.
راستی یه چیزی یادم رفت بگم اینکه فردا دارم میرم شمال بلکه حالم بهتر شه . خلاصه که تا شنبه نیستم . تا من بیام بچه های خوبی باشید . باشه ؟!!!
+ نوشته شده توسط atie در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 18:32 |
روزگار غریبی است نازنین

دهانت را می بویند


مبادا که گفته باشی دوستت می دارم


دل ات را می بویند

 
روزگار غریبی ست نازنین


و عشق را


کنار تیرک راه بند


تازیانه می زنند .


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


در این بن بست کج و پیچ سرما

 
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر


فروزان می دارند


به اندیشیدن خطر مکن


روزگار غریبی ست نازنین

 
آن که بر در می کوبد شباهنگام 


به کشتن چراغ آمده است .

 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


آنک قصابان اند 
بر گذرگاه ها مستقر

 
با کنده وساتوری خون آلود


روزگار غریبی ست، نازنین


و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

 
و ترانه ها را بر دهان .


شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد

 
کباب قناری


بر اتش سوسن و یاس


روزگار غریب ست، نازنین


ابلیس پیروزْ مست


سور عزای ما را بر سفره نشسته است

 
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده توسط atie در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 18:22 |
 

اینم به خاطره مریلا جون . ببخشید دیر شد

+ نوشته شده توسط atie در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 13:53 |
سلام .خوبید ؟

امیدوارم حالتون مثله من نباشه . یه چند روزیه که بعد از مشغولی درسی دچار دل مشغولی شدم !

با اینکه شماها نمی تونید کاری منید ولی گفتم بیام اینجا خودم و راحت کنم . ( برداشت از این متن آزاد است ( دوست داشتین می تونید برداشتتون و واسم کامنت بذارید ترجیحن خصوصی ) )

شراب شعر چشمان تو

فریدون مشیری

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز ...

خیالم چون کبوترهی وحشی می کند پرواز...

.

.

.

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته ست

همین فردا که روی پرده ی پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است !

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست !

همین فردا  همین فردا ...

...من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

.

.

.

من آنجا چشم در راه توام ناگاه :

تو را از دور می بینم که می آیی

تو را از دور می بینم که می خندی

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی

 

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید !

سرشک اشتاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید !

 

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو ...

... ای افسوس!

 

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است!

+ نوشته شده توسط atie در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 22:56 |
سلام . ببخشید که نتونستم زودتر از اینا آپ کنم . یه خورده سرم شلوغ بود (یعنی داشتم درس می خوندم )

اینم از عکس من و اشکان صادقی .

نظر یادتون نررررررررررررره

+ نوشته شده توسط atie در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 8:48 |
سلام . اینم از فیلم نمایشگاه حجمش از قبلیه بیشتره . امیدوارم کیفیتش خوب باشه و خوشتون بیاد .

راستی عکس جشن لیلی ها به دستم رسید ایشالا تو آپ بعدی میذارمش .

http://rapidshare.com/files/307753621/namayeshgah_1.mp4.html

+ نوشته شده توسط atie در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 13:46 |
بازم سلاااام . امیدوارم حالتون گرفته نباشه .

راجع به فیلمی که از آقای ستوده گرفتم واقعن شرمنده که کیفیت خوبی نداشت اگر خوشتون اومده بگید تا من بقیه فیلمایی که دارم مثل نمایشگاه کتاب رو براتون آپلود کنم البته بقیه فیلمام کیفیت خیلی بهتری دارن . به هر حال گوشیم هر روز پیشرفت می کنه دیگه ! مثه خودم  

تو این پست همین طور که می بینید یه عکس گذاشتم که وقتی داشتم یه مجله معماری و می دیدم پیداش کردم .

لینکش اینه http://rapidshare.m/filesco/306957386/3konj.jpg.html

+ نوشته شده توسط atie در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 16:52 |
سلاااام . خوبید ؟

بالاخره فیلم آقای ستوده در شب شعر فانوس و آپلود کردم ....

لذت ببرید

http://rapidshare.com/files/303550641/fanus_sutude_.mp4.html

+ نوشته شده توسط atie در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:13 |
مجبور شدم به هر کسی رو بزنم

در محضر هر غریبه زانو بزنم

تحقیر شدم چونکه فراموشم شد

یک سر به " رضا " ضامن آهو بزنم

میلاد بزرگ حضرت عشق برتمام  عاشقانش مبارک باد

+ نوشته شده توسط atie در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 12:13 |
سلام .

واقعن معذرت می خوام از این که دیر شد . این هفته خیلی گرفتار بودم .

واما ادامه ...

بعد از اینکه از علی ضیا خدافظی کردم رفتم تو خوده سالن دیدم برنامه شروع شده . مجریا خانم جعفرپور و نامداری بودن. بعد از اینکه کلی راجع به روز دختر و پرسپولیس و استقلال حرف زدن گروهی از دانشجوهای دانشگاه الزهرا اومدن و ترانه هایی رو اجرا کردن از ۳ دختر موفق دعوت کردن که بیان . یکی یه زن آتش نشان بود که تو اولین شعبه آتشنشانی بانوان در خاورمیانه کار می کرد . دومی اولین دختر بدلکار در ایران بود (مهسا احمدی ) که البته خودش نبود مادرش و فرستادن  و سومی دختر نابینا و نقاش بود ! به نظر من سومی از همه جالب تر و شگفت انگیزتر بود .از هر کدوم یه کلیپ نشون دادن و نقاشیای دختر نابینا واقعن جالب بود . فکر کنید کسی که هیچ تصوری از درخت و رنگ اون نداره چه جوری می تونه همچین نقاشی هایی رو بکشه !

اتفاقن خانم جعفرپور ازش همین سوال و کرد که چه تصوری از رنگ ها داری ؟ یعنی تو که تا حالا رنگ درخت  و ندیدی چطور میکشی ؟

گفت :شماها تا حالا فرشته ,غول و بقیه چیزا مثل خدا رو تا حالا ندیدین ولی یه تصوری ازشون دارین منم با اینکه رنگا رو نمی بینم ولی تصوری که دارم و انرژی که دارن باعث این میشه .

بعد هم مازیار عصری اومد و ۳ تا آهنگ خوند که یکیش از آلبوم جدید بود که هنوز بیرون نیومد . انقدر صدای آهنگ زیاد بود و هی مازیار عصری می گفت جیغ و سوت که یه سری جو گیر میشدن ...

یه مسابقه هم برگزار کردن و به۱۵ نفر نیم سکه دادن .

دیگه همین ...

بعد خدافظی آهنگ نرو رضا صادقی و میرن آدما نجفی رو گذاشتن و حال همه رو به طوراساسی گرفتن ...

دوباره برگشتیم سمت رادیویا و برنامه زنده هم تموم شد و یه سریا که اشکان و میشناختن رفتن عکس وامضا گرفتن .

من بدم نمی اومد برم با اشکان خدافظی کنم . دوست خواهرم که با ما اومده بود اشکان و یه کمی می شناخت خلاصه که اومد از اشکان عکس بگیره که من گفتم آقای صادقی میشه دوستم با شما عکس بگیره ؟

گفت : بله . حتمن . فقط یکی یکی می خواین با من عکس بگیرین . بیاین همتون وایسید دیگه !

ما وایسادیم و عکس گرفتیم .خود دختره که می خواست عکس بگیره تو عکس نبود ! بش گفتم : مگه تو نمی خواستی عکس بگیری ؟ برو دیگه

اشکان گفت : اشکال نداره بیا عکس بگیر.

در این حین من دوباره به اشکان گفتم : دوباره وبلاگ بزنیدا !

گفت : خب بابا چه گیری دادیا !

گفتم : آخه نمی دونید که ما هیج کاری غیر از این نداریم !

خلاصه که خدافظی کردیم

+ نوشته شده توسط atie در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 16:46 |